تبليغاتX
شب های تنهايی

امشب میخوام یه اعترافی بکنم
قبلش بذارید براتون یه داستانی رو تعریف کنم
خیلی سال قبل یه مرشد لطیفی توی جمع مریدانش داشت صحبت میکرد .
وسطای صحبتش بود که یکی از اهالی روستا وارد مجلس میشه و میگه :
" حماری داشتم که امروز از دستم گریخت . آیا کسی او را دیده "
مرشد قصه ی ما ، رو به مریدانش میکنه و میگه :
" آیا در این جمع کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد ؟"
یکی از مریدان بلند میشه و میگه :
" بلی یا مرشد . من تا کنون عشق را درک نکرده ام "
مرشد لطیف ما ، رو به مرد روستایی میکنه و میگه :
" بیا ای مرد .. این هم حمار تو "
داستان من هم داستان اون حماریه که هیچ وقت عشق رو درک نکرده . به زبون امروزیا عاشق نشده . و اگر به قول شریعتی " دوست داشتن از عشق بهتر باشه " من کسی هستم که نه عشق رو تجربه کردم و نه " دوست داشتن " رو . شاید درست باشه که " عشق مامور جسم است در نقاب روح " ولی تا به حال دلم نلرزیده و هرگز " قلبم گرم و سرخ " نشده . من به این قضیه افتخار نمیکنم . حد اقل سعی میکنم مثل کسانی نباشم که هر احساسی رو با عشق و یا دوست داشتن اشتباه بگیرم
شاید بهتر باشه که احساسی که ناشی از تنهایی ، فشار های اجتماعی و یا حتی فشار های جسمانی برای انسان به وجود میاد –که هم من این فشار ها رو احساس کردم هم شما -  و " عشق " و یا " دوست داشتن " که ناشی از نزدیکی دو روح و عمق شناخت دو فرد از یکدیگر است ، تفاوت قائل بشیم .

        + نوشته شده توسط شب های تنهايی در چهارشنبه 16 دی1388 و ساعت 0:21 |




شب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم
می رفتم و میرفتم و می رفتم
و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده و دشت زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و میرفتم
که ناگهان ....

(شریعتی)

+ چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند بی آنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گوییند(شریعتی)



        + نوشته شده توسط شب های تنهايی در پنجشنبه 10 دی1388 و ساعت 0:19 |


خیلی وقت بود که توی خیابونا ولگردی نکرده بودم
ولگردی تو خیابونا و دیدن آدما و شنیدن صداشون بعضی وقتا لازمه
مخصوصا برای امثال من که 24 ساعته توی یه اتاق ساکت میشینم و یه سری مذخرفات رو تایپ میکنم.
اولش رفتم پارک لاله .. مثل همیشه بدون هیچ هدفی شروع کردم به شمردن موزاییکای کهنه ی پارک و مثل همیشه از سر به زیر بودن خودم حالم به هم خورد .
چند دوری توی هزار توی پارک لاله زدم و از در جنوبیش زدم بیرون . اونجایی که یه بلال فروش همیشه بسات میکنه و با یه منقل ، چنان بویی راه میندازه که همه وسوسه میشند که عصر پاییز چند تا بلال رو مزمزه کنند . من هم مثل همه وسوسه شدم ولی بلال خوردن تو تنهایی زیاد حال نمیده . 
یه رفق دارم که تو خانواده تک پسره . خیلی سال پیش ازش پرسیدم تنهایی سختت نیست .  گفت : عادت کردم . من هم فکر کنم دارم کم کم به تنهایی عادت میکنم . دیگه به جایی رسیدم که میتونم بگم ترک عادتم موجب مرض است . تنهایی مثل یه غاری میمونه که هرچی بیشتر واردش بشی بیشتر توش گم میشی  و راه بیرون رفتن از اون برات سخت تر میشه .  به هر حال تنهایی یه مزایایی هم داره .. این روزا هر چی بیشتر مردم دور و ورم رو میشناسم بیشتر به مزایای تنها فکر میکنم .
خیلی وقت بود که توی خیابونا ولگردی نکرده بودم .
خیابون دیگه شلوغ شده .
شاید بهتر باشه دیگه برم .
تاکسی ... تاکسی .... انقلاب ؟

        + نوشته شده توسط شب های تنهايی در جمعه 6 آذر1388 و ساعت 1:39 |

سنگینی قلبم ، از سنگ شدن خبر می دهد
وسنگ را امید قطره است
 که معجزه گر قلبش باشد
و باران را با بیابان چه کار
که صحرا  ، با خار و عقرب همنشین است
و  تلخی را به جز تلخی چاره ای نیست

و چه گمراه اند مردمانی که آب حیات عشق را در بیابان جستجو می کنند
که بیابان را سخاوت ، سراب است و هدیه اش ، مرگ


        + نوشته شده توسط شب های تنهايی در دوشنبه 27 مهر1388 و ساعت 22:40 |

امشب هم یه شبیه مثل همه ی شبهای مذخرف دیگه
از اون شبایی که خدا هم بنده هاشو  فراموش کرده
از اون شبایی که حتی یه ذره روشنایی توی این آسمون لعنتی نیست
ای کاش میشد من هم خودم رو برای چند دقیقه فراموش کنم
.
.
دلم گرفته



        + نوشته شده توسط شب های تنهايی در پنجشنبه 23 مهر1388 و ساعت 21:44 |