امشب میخوام یه اعترافی بکنم
قبلش بذارید براتون یه داستانی رو تعریف کنم
خیلی سال قبل یه مرشد لطیفی توی جمع مریدانش داشت صحبت میکرد .
وسطای صحبتش بود که یکی از اهالی روستا وارد مجلس میشه و میگه :
" حماری داشتم که امروز از دستم گریخت . آیا کسی او را دیده "
مرشد قصه ی ما ، رو به مریدانش میکنه و میگه :
" آیا در این جمع کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد ؟"
یکی از مریدان بلند میشه و میگه :
" بلی یا مرشد . من تا کنون عشق را درک نکرده ام "
مرشد لطیف ما ، رو به مرد روستایی میکنه و میگه :
" بیا ای مرد .. این هم حمار تو "
داستان من هم داستان اون حماریه که هیچ وقت عشق رو درک نکرده . به زبون امروزیا عاشق نشده . و اگر به قول شریعتی " دوست داشتن از عشق بهتر باشه " من کسی هستم که نه عشق رو تجربه کردم و نه " دوست داشتن " رو . شاید درست باشه که " عشق مامور جسم است در نقاب روح " ولی تا به حال دلم نلرزیده و هرگز " قلبم گرم و سرخ " نشده . من به این قضیه افتخار نمیکنم . حد اقل سعی میکنم مثل کسانی نباشم که هر احساسی رو با عشق و یا دوست داشتن اشتباه بگیرم
شاید بهتر باشه که احساسی که ناشی از تنهایی ، فشار های اجتماعی و یا حتی فشار های جسمانی برای انسان به وجود میاد –که هم من این فشار ها رو احساس کردم هم شما - و " عشق " و یا " دوست داشتن " که ناشی از نزدیکی دو روح و عمق شناخت دو فرد از یکدیگر است ، تفاوت قائل بشیم .
+ نوشته شده توسط شب های تنهايی در چهارشنبه 16 دی1388 و ساعت
0:21 |
